منطقه امن

 

کابوس زندگی

 

چند شب است که کابوس های درهم برهمی می بینم ،

تو نیستی ،حتی صدای تو  هم به گوشم نمی رسد ،ولی بر کل کابوسم  سایه انداخته ای ،

از خواب می پرم و زندگی آغاز میشود .

...

گاه برعکس است :

در زندگیم نیستی ،نه حرفی ،نه پیغامی ،نه دیداری ،نه تلفنی ،صدایت هم به گوش نمی رسد ،ولی بر کل زندگیم سایه انداخته ای ،

از زندگی می پرم و کابوس آغاز می شود ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ - افسانه

صدای دل

گوش کن ،یه صدایی می شنوم :

مثل شکستن ،ریختن ،پاشیدن ،آب شدن ،

...

صدای دل بود ؟ نه ؟

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ - افسانه

زن نامرئی

زن نامرئی دیدین ؟

                       از اون زن ها که دیده نمیشن ،شنیده نمیشن ،لمس نمیشن ،بوییده نمیشن ،چشیده نمیشن !

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ - افسانه

حاجی ارزونی !!

حالا چرا انقدر ارزون فروختی !

به حراج گذاشته بودی ؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ - افسانه

معجزه کن ، ای معجزه گر !

معجزه ای در راه نیست ...

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ - افسانه

بازم عيد غدير شد ...

یادم می آد ،هواشناسی اعلام کرده بود اون روز برف و باران شدیدی میاد ،واون نگران بود که عکس های توی باغمون خراب میشه ،نگران بود ماشین عروس خراب میشه ،من نگران لباس و کفشم بودم .

اونروز بارون نیومد ،هوا آفتابی بود و زمین پر برف ،عکاسمون به من می گفت عروس برفی ،واون میگفت: این عروسک برفی منه ...

اون روز ،روز عید غدیر بود ،

و ما روی کارت عروسیمون نوشته بودیم :یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد .

....

چی بگم؟

...ما سهم هم نبودیم ، مال هم نبودیم ،من و تو باهم بودیم و نبودیم ،

این روز ها توهستی و من نیستم

تو ! من ؟

تو تو تو تو تو تو ...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥ - افسانه

اول و آخر

میگم ، کاشکی  می دونستم آخرش چی میشه ؟

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥ - افسانه

بی تو !

امروز صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم :چقدر خوبه که اون  اینجا نیستش!

چندین بار بی اختیار این حرف رو زمزمه کردم .

چی بگم ،نه باتو میشد زندگی کرد ،نه بی تو .

هم باتو سخت می گذشت ،هم بی تو .

من و تو  ،یک اشتباه بودیم .یک اشتباه عاشقانه .

و  امروز انقدر خوشحالم که تو اینجا نیستی .انقدر خوشحالم که نه جسمم و نه روحم  هیچ کدوم دیگه تو رو نمی خوان .انقدر خوشحالم که به روح و جسم  مظلومم دسترسی نداری .

امشب راحت می خوابم .یه خواب خوش ...

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ - افسانه

بت شکن !

عید قربان مبارک .

 

دارم  فکر می کنم ،ابراهیم بودن مشکل تر است یا اسماعیل بودن ؟

 

دارم فکر می کنم اگه من ابراهیم بودم ،اسماعیل من چی بود ؟

 

برای اثبات عبودیت به درگاه رب چه چیز رو قربانی می کردم ؟

 

حاجی های عزیزی که دارین برمی گردین ،ابراهیم بودنتون مبارک ،اسماعیل ذبح کردنتون مبارک ،بت شکنی تون مبارک ،پا به جای پای ابراهیم گذاشتنتون مبارک ،دست بیعت به خدا دادنتون مبارک ،

 

آتش دل هاتون همیشه گلستون ،

 

التماس دعا ،برام دعا کنین که بتوتم این بت رو بشکنم ،

 

التماس دعا

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ دی ۱۳۸٥ - افسانه

دکتر علی شریعتی - مجموعه آثار ٦ حج

                                                 

اکنون در منایی، ابراهیمی ، اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای؛
اسماعیل تو کیست؟
چیست؟
مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیبایی‌ات؟...
من چه می‌دانم...
این را تو خود می‌دانی، تو خود آن را، او را -هرچه هست و هرکه هست- باید به مِنا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی؛
من فقط می‌توانم نشانی‌ها یش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ایمان، ضعیف می‌کند،‌
آنچه تو را در رفتن به ماندن می‌خواند؛
آنچه تو را، در راه مسئولیت به تردید می‌افکند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگی‌اش نمی‌گذارد تا پیام را بشنوی،
تا حقیقت را اعتراف کنی،
آنچه تو را به فرار می‌خواند،
آنچه تو را به توجیه و تاویل‌های مصلحت جویانه می‌کشاند،
و عشق به او، کور و کرت می‌کند؛
ابراهیمی‌ای و ضعف اسماعیلی‌ات تو را بازیچه‌ی ابلیس می‌سازد.
در قله‌ی بلند شرفی و سرا پا فخر و فضیلت، در زندگی‌ات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود می‌آیی، برای از دست ندادنش، همه‌ی دستاوردهای ابراهیم‌وارت را از دست می‌دهی؛
او اسماعیل تو است، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیء یا یک حالت، یک وضع و حتی، یک نقطه‌ی ضعف!
اما اسماعیلِ ابراهیم، پسرش بود!

...

و در منی! سرزمین عشق، عجبا که در آن، هم خدا و هم ابلیس!
که در اینجا از تو سخن می‌گویند و از سرنوشت تو. سخن از جهان نیست، که در جهان تنها خدا است، توحید!
سخن از انسان است که در او، خدا و ابلیس خانه دارند، ثنویت، در انسان است نه در طبیعت، و منا سرزمین ایمان وعشق تو است، سرنوشت تو، آن جا که خدا و ابلیس بر سر اسماعیل تو در درونت می‌جنگند!
منا سرزمین آرزوهای توست!
و عجبا که در روز ‌پیروزی، عید خون، و به جای جشن ولادت فرزند، جشن شهادت فرزند!
عید قربان!



پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ دی ۱۳۸٥ - افسانه

می خواهم زندگی کنم . همین !

یه حالی دارم ،نمیدونم خوبه ... نمیدونم بده ....

حس میکنم خیلی از زندگی عقب موندم ،

حس میکنم روز هام داره به سرعت نور می گذره ،

حس میکنم خیلی جاها هست که باید برم ،خیلی کارا هست که باید بکنم ،

حس می کنم وقت کم میارم ،

خیلی در حق خودم  ظلم کردم ،خیلی وقته که زندگی نکردم ،

می خوام با تمام وجودم ،با تمام سلول های تنم زندگی کنم ،

فقط زندگی کنم ،

به همین سادگی

آهای زندگی ،چیز زیادی ازت نمی خوام ،فقط سربه سرم نذار ،بذار زندگی کنم .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ - افسانه

بازی شب یلدا

دوست خوبم ،سارا شریف عزیز منو به یک بازی دعوت کرده ،   بازی شب یلدا .

بازی اینجوریه که با ید ۵ تا از خصوصیاتی که بقیه در مورد من نمیدونن رو بنویسم و در آخر من هم از 5 نفر به بازی دعوت کنم .

 ۱-خدایی دارم که در  همین نزدیکی هاست  لای این  شب بو ها .خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره .خدایی که ازش نمی ترسم و باهم کلی رفیقیم .

۲-کودکی ترسناک و سیاهی داشتم و بار سنگینش رو هنوز به دوش می کشم .

۳-عاشق شکلات و عینک و کیف و ساعت و پرادو ی سفید هستم .

۴-شاکی هستم از همه چیز  ولی شدیدا ایمان دارم که یه روزی  یه جوری   همه چی درست میشه .

۵-عاشق را ه رفتن توی برف  توی بام تهران هستم .

من   مریم ، عشقه محال   ،  حمیرا ،آناهیتا و نارسیس   رو به بازی دعوت  می کنم .

میگم اینایی رو که نوشتم که نمیدونستین ،نه ؟

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ دی ۱۳۸٥ - افسانه

معشوق حقیقی !

دوباره عاشق شدم ،

این بار بدون معشوق ،

کمی صبوری می خواهد ،

معشوق حقیقی می آید .

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ - افسانه