خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
کابوس زندگی
چند شب است که کابوس های درهم برهمی می بینم ،
تو نیستی ،حتی صدای تو هم به گوشم نمی رسد ،ولی بر کل کابوسم سایه انداخته ای ،
از خواب می پرم و زندگی آغاز میشود .
...
گاه برعکس است :
در زندگیم نیستی ،نه حرفی ،نه پیغامی ،نه دیداری ،نه تلفنی ،صدایت هم به گوش نمی رسد ،ولی بر کل زندگیم سایه انداخته ای ،
از زندگی می پرم و کابوس آغاز می شود ...
پيام هاي ديگران () link شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ - افسانه
صدای دل
گوش کن ،یه صدایی می شنوم :
مثل شکستن ،ریختن ،پاشیدن ،آب شدن ،
...
صدای دل بود ؟ نه ؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ - افسانهزن نامرئی
زن نامرئی دیدین ؟
از اون زن ها که دیده نمیشن ،شنیده نمیشن ،لمس نمیشن ،بوییده نمیشن ،چشیده نمیشن !
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ - افسانهحاجی ارزونی !!
حالا چرا انقدر ارزون فروختی !
به حراج گذاشته بودی ؟
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥ - افسانهمعجزه کن ، ای معجزه گر !
معجزه ای در راه نیست ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥ - افسانه
بازم عيد غدير شد ...
یادم می آد ،هواشناسی اعلام کرده بود اون روز برف و باران شدیدی میاد ،واون نگران بود که عکس های توی باغمون خراب میشه ،نگران بود ماشین عروس خراب میشه ،من نگران لباس و کفشم بودم .
اونروز بارون نیومد ،هوا آفتابی بود و زمین پر برف ،عکاسمون به من می گفت عروس برفی ،واون میگفت: این عروسک برفی منه ...
اون روز ،روز عید غدیر بود ،
و ما روی کارت عروسیمون نوشته بودیم :یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد .
....
چی بگم؟
...ما سهم هم نبودیم ، مال هم نبودیم ،من و تو باهم بودیم و نبودیم ،
این روز ها توهستی و من نیستم
تو ! من ؟
تو تو تو تو تو تو ...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٥ - افسانه
بی تو !
امروز صبح که از خواب بیدار شدم به خودم گفتم :چقدر خوبه که اون اینجا نیستش!
چندین بار بی اختیار این حرف رو زمزمه کردم .
چی بگم ،نه باتو میشد زندگی کرد ،نه بی تو .
هم باتو سخت می گذشت ،هم بی تو .
من و تو ،یک اشتباه بودیم .یک اشتباه عاشقانه .
و امروز انقدر خوشحالم که تو اینجا نیستی .انقدر خوشحالم که نه جسمم و نه روحم هیچ کدوم دیگه تو رو نمی خوان .انقدر خوشحالم که به روح و جسم مظلومم دسترسی نداری .
امشب راحت می خوابم .یه خواب خوش ...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ - افسانه
بت شکن !
عید قربان مبارک .
دکتر علی شریعتی - مجموعه آثار ٦ حج
اکنون در منایی، ابراهیمی ، اسماعیلت را به قربانگاه آورده ای؛
اسماعیل تو کیست؟
چیست؟
مقامت؟ آبرویت؟ موقعیتت، شغلت؟ پولت؟ خانهات؟ باغت؟ اتومبیلت؟ معشوقت؟ خانوادهات؟ علمت؟ درجهات؟ هنرت؟ روحانیتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانیت؟ زیباییات؟...
من چه میدانم...
این را تو خود میدانی، تو خود آن را، او را -هرچه هست و هرکه هست- باید به مِنا آوری و برای قربانی، انتخاب کنی؛
من فقط میتوانم نشانیها یش را به تو بدهم:
آنچه تو را، در راه ایمان، ضعیف میکند،
آنچه تو را در رفتن به ماندن میخواند؛
آنچه تو را، در راه مسئولیت به تردید میافکند،
آنچه تو را به خود بسته است و نگه داشته است،
آنچه دلبستگیاش نمیگذارد تا پیام را بشنوی،
تا حقیقت را اعتراف کنی،
آنچه تو را به فرار میخواند،
آنچه تو را به توجیه و تاویلهای مصلحت جویانه میکشاند،
و عشق به او، کور و کرت میکند؛
ابراهیمیای و ضعف اسماعیلیات تو را بازیچهی ابلیس میسازد.
در قلهی بلند شرفی و سرا پا فخر و فضیلت، در زندگیات تنها یک چیز هست که برای بدست آوردنش، از بلندی فرود میآیی، برای از دست ندادنش، همهی دستاوردهای ابراهیموارت را از دست میدهی؛
او اسماعیل تو است، اسماعیل تو ممکن است یک شخص باشد یا یک شیء یا یک حالت، یک وضع و حتی، یک نقطهی ضعف!
اما اسماعیلِ ابراهیم، پسرش بود!
...
و در منی! سرزمین عشق، عجبا که در آن، هم خدا و هم ابلیس!
که در اینجا از تو سخن میگویند و از سرنوشت تو. سخن از جهان نیست، که در جهان تنها خدا است، توحید!
سخن از انسان است که در او، خدا و ابلیس خانه دارند، ثنویت، در انسان است نه در طبیعت، و منا سرزمین ایمان وعشق تو است، سرنوشت تو، آن جا که خدا و ابلیس بر سر اسماعیل تو در درونت میجنگند!
منا سرزمین آرزوهای توست!
و عجبا که در روز پیروزی، عید خون، و به جای جشن ولادت فرزند، جشن شهادت فرزند!
عید قربان!
می خواهم زندگی کنم . همین !
یه حالی دارم ،نمیدونم خوبه ... نمیدونم بده ....
حس میکنم خیلی از زندگی عقب موندم ،
حس میکنم روز هام داره به سرعت نور می گذره ،
حس میکنم خیلی جاها هست که باید برم ،خیلی کارا هست که باید بکنم ،
حس می کنم وقت کم میارم ،
خیلی در حق خودم ظلم کردم ،خیلی وقته که زندگی نکردم ،
می خوام با تمام وجودم ،با تمام سلول های تنم زندگی کنم ،
فقط زندگی کنم ،
به همین سادگی
آهای زندگی ،چیز زیادی ازت نمی خوام ،فقط سربه سرم نذار ،بذار زندگی کنم .
پيام هاي ديگران () link جمعه ۸ دی ۱۳۸٥ - افسانهبازی شب یلدا
دوست خوبم ،سارا شریف عزیز منو به یک بازی دعوت کرده ، بازی شب یلدا . بازی اینجوریه که با ید ۵ تا از خصوصیاتی که بقیه در مورد من نمیدونن رو بنویسم و در آخر من هم از 5 نفر به بازی دعوت کنم . ۱-خدایی دارم که در همین نزدیکی هاست لای این شب بو ها .خدایی که از رگ گردن به من نزدیکتره .خدایی که ازش نمی ترسم و باهم کلی رفیقیم . ۲-کودکی ترسناک و سیاهی داشتم و بار سنگینش رو هنوز به دوش می کشم . ۳-عاشق شکلات و عینک و کیف و ساعت و پرادو ی سفید هستم . ۴-شاکی هستم از همه چیز ولی شدیدا ایمان دارم که یه روزی یه جوری همه چی درست میشه . ۵-عاشق را ه رفتن توی برف توی بام تهران هستم . من مریم ، عشقه محال ، حمیرا ،آناهیتا و نارسیس رو به بازی دعوت می کنم . میگم اینایی رو که نوشتم که نمیدونستین ،نه ؟
معشوق حقیقی !
دوباره عاشق شدم ،
این بار بدون معشوق ،
کمی صبوری می خواهد ،
معشوق حقیقی می آید .
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱ دی ۱۳۸٥ - افسانه